Results 1 to 1 of 1

Thread: یک داستان کوتاه زیبا { داستان معلم و چکمه }

  1. #1

    Coffee یک داستان کوتاه زیبا { داستان معلم و چکمه }

    خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ... هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

    خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .

    گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد چکمه ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که چکمه ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که چکمه ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه ميگه این چکمه ها مال من نیست.

    خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این چکمه ها بسیار تنگ رو در آورد.

    وقتی تمام شد پرسید خب حالا چکمه های تو کدومه؟ بچه گفت اینها چکمه های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....

    مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این چکمه ها رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت:خب حالا دستکش هات کجان؟

    توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی چکمه ها بودن دیگه!!!!!

  2. The Following User Says Thank You to Mehrdad For This Useful Post:


Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  •